یه جمعه ی اردیبهشتی سی دشت رودبار

ای نگهی که نگاهت به نگاهم می نگهد
نگهی کن که نگاهم به نگاهت بنگهد

سلام به همگی
سلام به گل پسرمامان
امیدوارم که همه روبه راه باشن و هیچ غمی توی دل هیشکی نباشه
حنان جون مامان هم خسته نباشه از روزهای اردیبهشتی پرازاسترس؛
چون همش مشغول امتحانات بودی؛امیدوارم که سربلندبشی،به قول خودت
دلخوشی ینی اینکه امتحان نداشته باشی
یه جمعه آفتابی شدو عمو امین مارو دعوت کرد سی دشت رودبار
همراه عمه حدیث و خونواده داداش زن عمو سحرکه ازرامسر اومده بودن
و خانواده آقای گوهری که خودشون اصالـتآ رودباری هستن؛کلا یه بیست نفری
میشدن؛ماهم قبول کردیم و همراهشون رفتیم که چه جای زیبایی بود

اگه دوست داری ادامه ماجرارو بدونی همراه عکسا ؛پس بریم ادامه
بدووووووووو بزن بریم


اول یه سری عکس از توی مسیر که خیلی زیبابود میزارم














داری با جوجه های مهمون ها بازی میکنی؛جالبه تاحالا هیج حیوونی
رو ازنزدیک لمس نکردی؛واسه همین واهمه داشتی برای دست زدنش؛
نمیتونستی بگیریش.


جنگل سی دشت خیلی زیبابود؛من نمیدونستم ازکجاهاش عکس
بگیرم منم که عاشق عکس!!

اینم یه نمای دورازجایی که نشسته بودیم

شماو مهشید(معمولا با هر پسری رابطه خوب برقرارنمیکنی اما
بادخترا...!!!)

پسرکوهنوردممممممن.قربونش برم.


بازهم عمو امین6 کیلو گوشت گرفته بود دستش دردنکنه،اماشماکه
نخوردی؛واسه همین برات سیب زمینی سرخ کردم بردم.

توی اون هوا و توی جنگل واقعآچایی آتیشی میچسبید

روستای سی دشت پرازباغ های توت فرنگی بود؛عموامین رفت ده
کیلو توت خرید بین ماتقسیم کرد

بــــــه یــــاد داشـــتـه بـــــاش :
آیـــــنـده کــــتـابـی اســت کـــه امــــروز مــــی نـــــویــسی
پـــــس چــــیـــزی بــــنـویـــس کـــه فـــــردا از خــــوانــدن آن لـــــذت بــــبـری .




یه جمعه ی اردیبهشتی سی دشت رودبار 

